ver de parasite

در کاسهء سرم کرمی افتاده باشد انگار...

خزیدنش را با درد احساس می کنم

انگار تسخیر شده باشم ...

 چخیدن نمیتوانم,با این موجود که 

میخزد از شیار های لزج روی مغزم, میلغزد بر برآمدگی های دردناک و یا لذتبخش خاطرات ماندگار و فرا موش شده ام...

در سرم رستاخیزی به  پا کرده این سوشیانتِ بی دست و پای ناموعود...

 

کریسمس کارول...

 

پرده به پرده خاطره نمایش میدهد در سرم.

هیزمی در آتش تنم ریخته باشند انگار, هرم نفسم چشمانم را می سوزاند.

آه از بر آمدگی ها و حفره ها, که چه کرم وار می لولند در هم ,زیبارویانِ سطحی و بدگِلانِ درون گرا...

کاش این دو تافته را با هم میافتم... تا عشق بورزم. تا دلیل زندگی را لمس کنم.

 بغض میکنم از تفکر فاحشه وارِ دختران باکره... تا معصومیت فکرِ کودکانهء یک فاحشه...

در آنم  آنقدر گُر بگیرم تا کرم تا سوشیانت بپکَد در سرم,تا رستاخیز شود,تا پاک شوم,تا سوشیانت شوم...

در  سرم کرمی افتاده باشد انگار,

این روز ها...

/ 2 نظر / 18 بازدید
هدا

سیاه و سفید دیدن آدمها آدم رو اذیت می کنه..................از بالا به آدمها نگاه کردن آدم رو اذیت می کنه................من شما رو نیم شناسم و قضاوت نمی کنم....گاهی آدم برای ایجاد ارتباط به حدس های ذهنی گاه پر از توهمش چنگ می زنه تا سکوت رو بشکنه، اگه این نوشته من ربطی به حس شما نداشت به خوبی خودتون ببخشید...اما مطمئنا رابطه های آژاردهنده که حس بدی به آدم می دهند ارزش سرمایه گذاری ندارند و همون بهتر که آدم تنها بمونه تا بهی ه رابطه پر از آسیب و سوء تفاهم و فاصله راضی بشه..امیدوارم همراه لحظه هاتون رو پیدا کنین

سپیده

دوسش داشتم سام [گل]