کور شده ام...!

چند روزیست که کور شده ام...

انگار خستگی قوزی شده بر قرنیه چشمانم

چیزی نمی بینم...

 چیزی که ارزش دیدن داشته باشد.

شاید چشم برزخیم به کار افتاده باشد.

در این برزخ...

پدرم شیر پیریست که با ترس به قلمروش می نگرد نشسته و بی حرکت در انتظار پیشامد.

 

خیابان ها پر از مورچه های کارگر است.

به اندازه زورشان می برند و می آورند و گاهی شاخکی به هم می مالند و همچنان در رفت و آمدند.

همه برنامه های تلویزیونمان راز بقاست.

همه جور حیوان دیده می شود.

سگ ها...

خفاش ها

مار ها

غالبا گوسفند ها

راستی دیروز با بزغاله ها فوتبال بازی کردم.

آه از این حالت عرفانی

بد جور کور شده ام...

بد جور...

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

جای پای انسانی؛بویی؛حسی از ادمیت هم در ان حالت عرفانیت و یا برزخت یافتی؟؟

زینب

آپم با یه حرف کوچولو منتظرم نذاریا

ترانه

سلام کور نشدی به گمونم نوع دیدت عوض شده عینکتو عوض کنی جور دیگری میبینی باور کن. از همراهیت بسیار سپاسگذارم حتما به کمک نیاز دارم و انرژی مثبت

زينب

همانجا كه دلتنگم منتظرم

فرشته

دعوتنامه به یه خونه کم حرف.

زینب

بیا ببین اینبار چه خبره!

سیاوش مهرورز

سام عزیزم مطلبت خیلی خوب و با ارزش[گل] سعی می کنم سری هم به دوستات که زخمت کشیدن و شما رو خواندند بزنم راستی یکی از مطلب های من مطلب برتر هفته شده ولی به خدا من پارتی بازی نکردم[نگران] شاد باشی عزیزم[گل]

فرشته

سلام مهربون به روزم منتظر حضورت

keyvan k2

like