جنگ ها در راهند...

جنگ ها در راهند,

غمِ نان, یا غمِ جان ؟

باز هم دست خدا کوته تر

زِ قدِ کوتَهِ این کوتوله ها...

خوک ها روی دو پا, همه ی مزرعه را می بینند.

اسب ها راه درازی دارند,که پس از فصلِ درو, پشت یکدیگر از آن درِّۀ سبز,به خوشی می گذرند...

اسبِ پیری اینجا می داند,

آخرین کَرتِ درو,

رَه به کشتارگَهِ گوشۀ یک آبادیست....

جنگ ها در راهند...

مرد ها می جنگند,

زن فقط گریه و بس,

مریمَم باکره باش,

روز خوش در راه است,

پدرِ پاک زمین  با من و توست,

اگر از من  خبرِ مرگ شنیدی  شاید,

...

پدر مسیح روح القدسی

باز در بستر تو می غلتد...

مریمم باکره باش...

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدرا

و اما شعر.. تلمیح خوبی به قلعه حیوانات بود جوری که تو ذوق نمی زد و از شعر بیرون نمی زد. و دقدقه های بشری قابل تامل

سپیده

عالی بود پر از حس با ارزوی سالی سرشار از عشق و راستی !

سياوش

لايك[گل][گل][گل]

"خانه شعر امروز"

اولین گرد همایی "خانه شعر امروز" سه شنبه 19 اردیبهشت ساعت 17 در سالن فرهنگسرای گلستان آدرس :کرج – فردیس – فلکه سوم (خیابان 11 غربی قدیم) فرهنگسرای گلستان دیدار ما هر سه شنبه از شما شاعر گرامی دعوت می شود زینت بخش محفل ادبی خود باشید. (در صورت امکان اطلاع رسانی کنید)

سپیده

کجایی تو پسر چرا دیگه نمینویسی ؟!!

باران

نوشته هات خیلی قشنگن. به منم سر بزن

فرشته

سلام سام عزیز مراقب خودت باش داری تند می ری ها