پرسه در شب

چشم فرو می بندم از این شب تار و از این سگ پرسه سردوحشی با سیگار...

او نیز می آید...

زیرا او همه جا هست.

همراه لعنتیم...

حتی یک گام مجال تنهاییم نمی دهد انگار سنگ آسیابیست بر دلم...

سنگین و دوار...

چنان نشسته بر دود سپید.

با ریش سپید.

وچنان احمقانه قدمهایم را می شمرد....

من میدوم..

او نشسته از من سریعتر میرسد.

خس خس سینه در گوشم سوتیست ار قطار حماقت...

نوری در تاریکی...

نورهایی در تاریکی...

برق چشم سگیست که به من زل زده.

من از او "او از من هراسیده تر...

با ترس می نگرد و من می گذرم.

آن جلوتر مردیست که در این شب تار" روزیش را در خرابه های تاریک می جوید.

با لباس ژنده و ریش بلند برای پرواز صبحش هزینه می گزیند.

تا فردا نباشد بیدار و نبیند خود را در آینه ...

تا بمیرد

مرگ دوباره

.

و پیر مردِ ابر سوار  هنوز به من می نگرد.

با ریش بلند سپید و سوار بر ابر سپید.

جلوی خانه می ایستم و نگاهش می کنم.

می خندم...

دلم برایش می سوزد...

بیچاره...

خیلی تنهاست...

...

 

 

/ 19 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کفسان

سلام وبلاگ قشنگی دارید متن بسیار زیبایی یود .[گل]

کفسان

مرسی فقط یه چیزی اسم من kefsan نه kafsan به معنی کوهستان

زهره

لرزه برجانم فتاد ازچشم سحر آمیز او؟وزنگاه گرم ولبخند فریب انگیز او وادی عشق از گل شاذی تهی باشد ولی؟ازنسیمی نیست گردد مستی ناچیز او مرغ شب با سایه مهتاب اگر سرخوش بود ؟من خوشم با سایه زلف خیال انگیزاو

زینب

به روزم

فرزند سرنوشت

چه بی محابا پک می زنم ابدیت این زمان ناتمام را ادراک پیرمرد سوق می دهدم تا سخاوت خوان ریه ام بار خاور منتش را روی پای خاکستر حقیقت نم زده است