هستی

چشمان تو سر آغاز ندیدن بود...

ابری بی باران...

ابری که می گذرد و به هزار شکل لحظه ای سایه امنیت می افکند و بدون درنگی می گذرد و سوز آفتاب را دوباره آغاز میکند از نو...

به کهنگی هر چه تمام تر ادامه دارد این دوستی احمقانه ات از روی نادانی...

گاهی احساس میکنم که هستی و گاهی اوقات شک می کنم به تو ...

به تمام هستی ای تمام هستیم.

ای هیچ...

متنفرم ازخوبیت و از تمام خوبی هایی که به نام توست .

بی آنکه خودت بدانی که هستی شده ای سر منشا همه چیز جواب معمای ترس آدمیت...

معمای هستی...

رهایم کن که باشم

رهایم کن که بی دلیل دلیل خودم باشم و بدانم بودنم را می توانم در آینه خودم بیابم و خودم را در سایه خودم ببینم حتی اگر لحظه ای کمتر...

نام ننگت را از من بر دار

از زندگیم بردار

از زندگی

بردار...

اگر هستی بمان

اگر نیستی فقط...

نباش ای حاصل حماقت...

 

هستی؟

یا نیستی؟

فقط رهایم کن...

 

 

 

/ 7 نظر / 17 بازدید
keyvan k2

besiaar zibaa bood....mersi

ترانه

و چشمان تو چشمان من بود نخواست که ببیند من بروم ،با آن من اسیر در خود چه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بسیار قشنگ نوشتین خوشحالم که خوندمش. شاد باش و شاد زی

فرزند سرنوشت

رهایی تا اوج خواستن و پرواز گر طالب اینی باید از خود تهی شوی اما بدون خواسته ی نبودنش

تاب

در حیرتم ای دوست تو خود بس به کجائی انــدر نظر هــر آنی، دگـــــر جلوه نمائی پندارم اگــــر مشرقی یـــــا مغرب دنیـــــــا در دست عصـــا گیرم و آیم بـــه گـــدائی

keyvan

[گل]

زهره

سلام قشنگ بود دوست عزیز به منم سربزن