پاس شب

من همان سربازم که بلندای شب تورا پاسداری میداد.

من ذره بی اهمیتی بودم که به لباس ژنده عاریه ام که به لجن کشیده بود نام لباس را دل داده و به اجبار نگهبان مردابی بودم که سالیان درازی از جریان قطره هایش می گذشت.

مرداب مرگ ماهی سرخ.......

مرداب سبز تردید......

مردابی که مرغان مهاجر هر سال از روی آن می گذرند و حتی نگاهی به آن نمی اندازند.

ماهیان مرداب همگی یا به لجن خواری افتاده اند و یا گوشتخوار هم نوع شده و به خون هم تشنه  اند.

من همان سرباز بی اهمیتم.

من همان نگهبان مردابم.

هنوز هم شب را بیدارم هنوز تا صبح چشم من و ستاره می پرد از  عصبانیت از درد .

به فلاکتی افتاده ام که حسرت آن فلاکت را می خورم.

من همان سر بازم...

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
سیاوش مهرورز

آقای سام دستان جای شما اینجا بسیار خالی بود و چه خوشهالم که کسی با ذوق و خلاقیت شما گاهی مرا میخواند من نیز با تمام وجود شما را میخوانم[گل]

keyvank2

kheili ghashang bood...

keyvan

[گل]