سام نریمان

قطار میرود...
تو می روی...
توقف قطار به خاطر نقص فنی بود.

و ریل خواهد فهمید که دل بستن به قطار تنهاترش خواهد کرد...
سوز برف نشسته بر تنش را بیشتر...
و فرسوده شدنش را ...
ریل در وسط بیابان تنهایی هایش به ریل های جلوی ایستگاه قطار حسادت می کند.
چه زود فهمیدند هر سلام یاد آور بدرودیست. و به رفتنی نباید دل سپرد...

ریل تنها دلش برای قطار هم می سوزد...
تا زنده است همیشه در حرکت اما اسیر دست ریلهاست...

ه.خ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٥ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

از همهء اعضایت

از تمام زیبائیت

دماغت را به من بده!  دماغت را می خرم!

خریدار دماغی هستم که بویی از احساس نبرده.

انگار تمام بدنت را هورمون گرفته و دماغت را غرور

آه از احساس! احساس استروژنی

احساس خودستایی و احساس خود مرکزی یک حلزون کور احمق!

دماغت را میخرم!

دماغ سوخته ات را می خرم

برای دماغ استفاده نشده ات مبلغ خوبی می دهم.

مطمئنا" هر چیز بکر و دسته اولی قیمتیست.

راستی بکارتت راهم خریدارم

خریدار عضوی که مطمئنم هیچ نرفته در آن.......

درست است گوشت را میگویم.

گوش تو!

گوش تو بِکر ترین جای جهان است.

گوشت را می خرم.تاوانش هر چه باشد می پردازم و گوشت را خواهم برید.

آری!

گوشت را میبرم.

 

 

 

نترس

گوشت را نمیبرم

اما!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

دماغت را می خرم.

دماغ سوخته ات را می خرم................

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

در کاسهء سرم کرمی افتاده باشد انگار...

خزیدنش را با درد احساس می کنم

انگار تسخیر شده باشم ...

 چخیدن نمیتوانم,با این موجود که 

میخزد از شیار های لزج روی مغزم, میلغزد بر برآمدگی های دردناک و یا لذتبخش خاطرات ماندگار و فرا موش شده ام...

در سرم رستاخیزی به  پا کرده این سوشیانتِ بی دست و پای ناموعود...

 

کریسمس کارول...

 

پرده به پرده خاطره نمایش میدهد در سرم.

هیزمی در آتش تنم ریخته باشند انگار, هرم نفسم چشمانم را می سوزاند.

آه از بر آمدگی ها و حفره ها, که چه کرم وار می لولند در هم ,زیبارویانِ سطحی و بدگِلانِ درون گرا...

کاش این دو تافته را با هم میافتم... تا عشق بورزم. تا دلیل زندگی را لمس کنم.

 بغض میکنم از تفکر فاحشه وارِ دختران باکره... تا معصومیت فکرِ کودکانهء یک فاحشه...

در آنم  آنقدر گُر بگیرم تا کرم تا سوشیانت بپکَد در سرم,تا رستاخیز شود,تا پاک شوم,تا سوشیانت شوم...

در  سرم کرمی افتاده باشد انگار,

این روز ها...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

جنگ ها در راهند,

غمِ نان, یا غمِ جان ؟

باز هم دست خدا کوته تر

زِ قدِ کوتَهِ این کوتوله ها...

خوک ها روی دو پا, همه ی مزرعه را می بینند.

اسب ها راه درازی دارند,که پس از فصلِ درو, پشت یکدیگر از آن درِّۀ سبز,به خوشی می گذرند...

اسبِ پیری اینجا می داند,

آخرین کَرتِ درو,

رَه به کشتارگَهِ گوشۀ یک آبادیست....

جنگ ها در راهند...

مرد ها می جنگند,

زن فقط گریه و بس,

مریمَم باکره باش,

روز خوش در راه است,

پدرِ پاک زمین  با من و توست,

اگر از من  خبرِ مرگ شنیدی  شاید,

...

پدر مسیح روح القدسی

باز در بستر تو می غلتد...

مریمم باکره باش...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

در این مُرداب خاکستری... طهران،،،

یادگار قجر و آغای محمد خان...

می لولند هنوز،جاهلان این زمان و نخبگان آن زمان.

در این خاکستری ،،،طهران،

که می دوزند یک یک را

که می بوسند جاهل را

نمیگیرند قاتل را...

...

همه از زنده بیزارند،

همه بیکار بیکارند،

همه با هم،همه تنها

همه،بیمارِ بیمارند...

 

در این خاکستری،طهران

همان مردان،که می نالند،

وزین نامردمی خسته،

 به قالی ،اشک میمالند...

 

چو صبح آید همه دزدند،

همه نیرنگ می بارند

همه چنگ و همه دندان،

همه در فکر مُردارند...

در این...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

بدنی گرم

صورتی سرخ.

بی حال و بی رمق.

سرما خورده ام.

خیره به ساعت 6 ودر انتظار اتفاق.

افکارم خیره و منگ به کنکاش پوچ ترینهای گودال ذهنم می پردازند و من...

فقط انتظار می کشم....

عمق گودال افکارم بیشتر میشود ...

اینجا سفرهء خاطرات بد است و من ناتوان از مرور آن...

حفاری تعطیل .................

تلفن را برمیدارم ...

انتظار فایده ندارد.

حادثه را باید خودم بسازم.

پ ن: من تب دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

دیشب که تو خواب بودی...

خدا آمده بود توی اتاقم،در درخشش پُک سیگار دیدمش...

دیشب خدا...

رفته بود سر نوشته هایم،از صدای افتادن مداد،شنیدمش...!

دیشب که تو خواب بودی،ستاره دزدان بود و نَفَس...

خاموش شد ستاره ای که فقط برای تو چیدمش...

دیشب تو خواب بودی و من،با لرز در کنار تو...

خیره با ترس از رانده شدن، برتو، بر این میوه ای که چیدمش...

من محو در زیبائیت ،در بر گرفته ام تو را...

یک گوشه چشمی از خدا،دوزخ؟؟؟؟

به جان خریدمش...!!!!!!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

گودالی و شمشیرم,در دام تو افتادم

خواهی که بپوسم من؟بگذار سپر باشم

ای فاحشهء سوزان,آتشکدهءرقصان

ای مادر ام الغم,بگذار پسر باشم

جلادی و مجرم من,یکسو سر و یکسو تن

خواهم که رخت بوسم,بگذار که سر باشم

ای در غم من دالان,بر گردهء من پالان

بنشین تو بر این گردن,بگذار که خر باشم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

دختر چادر به سر و صورت پیچیده ای تلخ پوش تلخ اندود دهان...

بوسه ام برای تو...

ای ایستاده در مقابل حقیقت آشکار آفرینش.

ای غرق در افسانه های تلخ ممتد گذشتهء ملال آور ...

برای آرامش ذهن زندانی فاحشه ات

بوسه ای به من بده...

بگذار برای زندان کردن ذهنت با بوسه ای خدا را ملامت کنیم...

رویش لب راهزنان و زور گویان و حق خوران برای تمام تاریخ کافیست...

بگذار هرز علفهای لبانت را حرص کنیم.

بگذار درخت خشکیده ابروانت را با کمان دیو افکنان نازپیشهء داستانهای تا انتها شیرین عوض کنیم...

دستانت باکره اند

لبانت باکره اند

چشمانت باکره اند

بگذار تا بسوزانیم پردهء بکر چشمانت را

بکارت نا دیده را با حقیقتت عوض کنیم...

بیا از هیچ چیز نترسیم...

برای شروع تنها بوسه ای به من بده...

 

پ.ن:من دلم می گیرد وقتی میبینم. حوری دختر زیبای همسایه مان زیر زیبا ترین نارون توی حیاط فقه می خواند 

((سهراب))

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٧ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

چشم فرو می بندم از این شب تار و از این سگ پرسه سردوحشی با سیگار...

او نیز می آید...

زیرا او همه جا هست.

همراه لعنتیم...

حتی یک گام مجال تنهاییم نمی دهد انگار سنگ آسیابیست بر دلم...

سنگین و دوار...

چنان نشسته بر دود سپید.

با ریش سپید.

وچنان احمقانه قدمهایم را می شمرد....

من میدوم..

او نشسته از من سریعتر میرسد.

خس خس سینه در گوشم سوتیست ار قطار حماقت...

نوری در تاریکی...

نورهایی در تاریکی...

برق چشم سگیست که به من زل زده.

من از او "او از من هراسیده تر...

با ترس می نگرد و من می گذرم.

آن جلوتر مردیست که در این شب تار" روزیش را در خرابه های تاریک می جوید.

با لباس ژنده و ریش بلند برای پرواز صبحش هزینه می گزیند.

تا فردا نباشد بیدار و نبیند خود را در آینه ...

تا بمیرد

مرگ دوباره

.

و پیر مردِ ابر سوار  هنوز به من می نگرد.

با ریش بلند سپید و سوار بر ابر سپید.

جلوی خانه می ایستم و نگاهش می کنم.

می خندم...

دلم برایش می سوزد...

بیچاره...

خیلی تنهاست...

...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

چه وضعیست این؟

آهای

تو که ایستاده ای آن بالا و نمی بینم تو را و می گویند که هستی همه جا و نمی دانم که راست یا دروغی.............

چه وضعیست این؟

مادرم می گوید بدون خواست تو برگ از درختی نمی افتد.

آیا این است خواسته تو؟

آدم کوچولوها دارند بالا می روند از سر و کول جهان و زمان...

چه وضعیست این؟

نکند واقعا" رازیست در این؟

چه رازیست؟

می خواهی اندرزمان بدهی؟

پند های دوباره...

باران پندت را بر سرمان ببار و خلاصمان کن.

آهای با تو ام......

من اندرز نمی خواهم.

من بهشت نمی خواهم.

می خواهم آدم خوب داستان باشم.

 

امان از این داستان ها که همه خوبی ها برای نقش های اول است.

من را ببر که نباشم در این داستان تکراری بی سر و ته.

واقعا تو آفریدی مرا؟

آخر الان وقت آفریدن بود؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

خونه خاله کدوم وره؟                از این لحاظ "از اون لحاظ

اونجا از اینجا بهتره                   از این لحاظ از "اون لحاظ

می خوام برم از خونمون          از این لحاظ" از اون لحاظ

گوش فلک اینجا کره                از این لحاظ" از اون لحاظ

گرگن و گله می برن               از این لحاظ "از اون لحاظ

چوپون از اونا بد تره               از این لحاظ"ازاون لحاظ

گوسفنده شیشه ای شده            از این لحاظ"ازاون لحاظ

گرگم"اونو نمی بره                از این لحاظ از اون لحاظ

خونه خاله مثل قدیم                از این لحاظ"از اون لحاظ

نه اینوره نه اونوره                از این لحاظ از اون لحاظ

خاله دیگه خارجی شده            از این لحاظ از اون لحاظ

خاله دیگه" دربه دره               از این لحاظ"ازاون لحاظ

میخوام برم خونه خاله             از این لحاظ از اون لحاظ

سفارتش کدوم وره؟               از این لحاظ"از اون لحاظ

 

 

تقدیم به مرحوم عمو زنجیر باف و خانواده داغ دارش


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

قصه تولد من"

قصه آدم و هوا

 

راز پا گرفتن من "

تو کویر خشک دنیا

 

امروز تولدمه

امروز ٢٧ سالم شد

فکر میکنم لک لکها بقچه ای که من توش بودم رو جای خوبی پرت نکردن.

اما خوشحالم که اومدم"

خیلی خوشحالم.

خوش اومدم.............

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

آهای مردم ...!

چه مینالید یکسره از درد کنون ...

مگر نمی دانید جه پیشینه ایست شما را؟؟؟

مگر نمی دانید اجدادتان که بودند؟

ننالید...

ببالید...

اگر گوشه نشینید چه باک؟

اجدادتان سالها پیش مرکز تمدن جهان بودند.

اگر تحقیر می شوید . ببالید اجدادتان نمیشدند.

اگر گرسنه اید آنها نبودند.

مگر نمی دانید؟؟؟

ما مهد تمدن جهان بوده ایم...

ما پیشینه ای به روشنی خورشید"داشته ایم

ما گذشته داریم و باید ببالیم.

ننگ بر آنان که مینالند

ننگ بر آنان که میبالند........................

.

.

.

تاریخ داستان نیست که بخوانیدش از سر لذت.

در این سالها هزاران بار حوادث تکرار شده اند.

نبالید...

درس بگیرید!!!

نمینالید...

اگر درس بگیرید!!!

تاریخ زیبای ما آتشی بود که خاموش شد.

با خاکستر آن بازی نکنید..

شما می توانید"

آتش به پا کنید.

 

لطفا خودتان را به گذشتگان نمالید................!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

چند روزیست که کور شده ام...

انگار خستگی قوزی شده بر قرنیه چشمانم

چیزی نمی بینم...

 چیزی که ارزش دیدن داشته باشد.

شاید چشم برزخیم به کار افتاده باشد.

در این برزخ...

پدرم شیر پیریست که با ترس به قلمروش می نگرد نشسته و بی حرکت در انتظار پیشامد.

 

خیابان ها پر از مورچه های کارگر است.

به اندازه زورشان می برند و می آورند و گاهی شاخکی به هم می مالند و همچنان در رفت و آمدند.

همه برنامه های تلویزیونمان راز بقاست.

همه جور حیوان دیده می شود.

سگ ها...

خفاش ها

مار ها

غالبا گوسفند ها

راستی دیروز با بزغاله ها فوتبال بازی کردم.

آه از این حالت عرفانی

بد جور کور شده ام...

بد جور...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

زندگی به راستی چیست و چه رازیست این...

پشت دیوار خاکستری سفید و سیاه غبار آلودش

که با ترس از توهم بودن در آن سوی پرده رازگون به مهر وا میدارد و اندکی تعظیم 

این اهل چار پا و دست را...

زندگی چیست؟

شاید خواب طفلیست در آغوش مادر...

زندگی شاید پیگیری نگاهیست به نقشه گنج دروغین دزدان هفت دریا...

یا شاید قاصدکیست پیغام در گوش که نمی داند به کجا باید ببرد این راز درد آلود را ...

می تواند تکه چوبی باشد در آتش پیرمردی فقیر ...

اما نباید چنین باشد!

زندگی باید بهانه ای باشد برای بوسیدن تو...

باید لبخندی باشد در گریز از شکار نگاه های بی معنی...

زندگی باید رحمت باران باشد

ممتد و یکسره همچون نگاهی که از درون قاب به من میکنی.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

عشق زن بر مرد را احمد چشید                      دختر نه ساله بر دندان کشید

راستی معنی و حرف عشق چیست؟              خارج از لذت هم آیا گفتنیست؟

از سلیمان تا کنون این بوده است                   هر کسی این راه را پیموده است

گربه نر-غاز ماده-یک نگاه!                              بعد نامه-گل-پس از آن اشک و آه

رشته حرف هز ستاره تا زمین                         می رود یکباره تا دیوار چین

هر دو در فکر به یکجا خفتنند                           بی سبب در حال  یاوه گفتنند

بوسه اول که بر معشوق خورد                         حرف رفت و لامسه جایش سپرد

کم کم آنها جملگی خر می شوند                    بی صدا چون مرغ پرپر می شوند

مرد بالا زن به پایین می رود                            آخر افسانه ها این می شود

حال نوبت بر جلال مردهاست                          زن همیشه لذتش از دردهاست

مشق شب آغوش وتب تکرار آن                       بوده از اول ره جنبندگان

مانده ام من پس در اینجا عشق چیست؟          فاعلش مفعول و فعلش کردنیست

عشق یعنی دوری از معشوق و بس                 چون رسیدن شد شود نامش هوس

اعتبارش چند سالی بیش نیست                     این غذا هم دو سه روزی خوردنیست

نم نمک فکر خیانت می کنند                           مردها راحت دیانت میکنند

مرد راحت صیغه اش جاری کند                         زن نشیند تا خدا یاری کند

گر زنی هم می زند دل را بر آب                        روبرویش دوزخ و پشتش خراب-

یا به سنگش می زنند و یا زبان                       میشود دوزخ هم این دنیا هم آن

هر که گوید عشق حرف برتر است                   گویمش از هرالاغی بد تر است

گر بدین منوال باشد شکل کار                      زن ستاند حق خود از روزگار

استروژن گر شود تستسترون                        این زمین را می برد سیلاب خون

 

 

 

 

(با عرض پوزش اگر هجوی دیده شد در این شعر-قصد من توهین به هیچ شخص یا جنس خاصی نیست)

مرسی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

چشمان تو سر آغاز ندیدن بود...

ابری بی باران...

ابری که می گذرد و به هزار شکل لحظه ای سایه امنیت می افکند و بدون درنگی می گذرد و سوز آفتاب را دوباره آغاز میکند از نو...

به کهنگی هر چه تمام تر ادامه دارد این دوستی احمقانه ات از روی نادانی...

گاهی احساس میکنم که هستی و گاهی اوقات شک می کنم به تو ...

به تمام هستی ای تمام هستیم.

ای هیچ...

متنفرم ازخوبیت و از تمام خوبی هایی که به نام توست .

بی آنکه خودت بدانی که هستی شده ای سر منشا همه چیز جواب معمای ترس آدمیت...

معمای هستی...

رهایم کن که باشم

رهایم کن که بی دلیل دلیل خودم باشم و بدانم بودنم را می توانم در آینه خودم بیابم و خودم را در سایه خودم ببینم حتی اگر لحظه ای کمتر...

نام ننگت را از من بر دار

از زندگیم بردار

از زندگی

بردار...

اگر هستی بمان

اگر نیستی فقط...

نباش ای حاصل حماقت...

 

هستی؟

یا نیستی؟

فقط رهایم کن...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

از ناله زاده شدی...

در ناله زاده شدی...

با ناله زاده شدی.

آمدی که چه کنی؟

زندگی؟

آمدی که شیرین ترین میوه درخت ترش شاتوت را بچشی و بروی؟؟؟ به حصار همیشگی خفت و لذت؟

طعم ترش شکست چنان آرواره ات را می فشارد که طعم شیرین هیچ عسلی تا ابد پاک نمی کند خاطره اش را از زبان...

باران شکست بر سرت انگار امان نمی داند چیست و سبزی نمی گذارد هیچ در زمین سردت...

چه میتوان کرد؟

ناله کن...

ناله کن که با ناله بزرگ شدی.

لذتی بی ناله نمی شناسی.

شاید برای ناله زاده شدی.

پس.........

 

 

ناله کن...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۸ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

کشتیم دروسط اقیانوس به گل نشسته...

انگار نبض زمان قطع شده و اگر میزند جریانی از آن را حس نمی کنم...

راستی امروز چه روزی از هفته بود؟

قرار بود چه کاری بکنم؟

تا به حال چه کر ده ام؟ چه قرار است بکنم؟

چرا من ساعت ندارم؟شاید از حقیقت گذر زمان میترسم؟

نمی دانم

فقط سوراخ های خالی روی ورق های نقره ای زمان را به یادم می آورد.

ورق های سفید ورق های نقره ای...ورق های قرص اعصابم

امروز دوست تنهاییم اس ام اس داد...

تنها دوستم...

ایرانسل...

می خواست آهنگهای جدید مزخرف پیشوازش را اعلام کند و من هم باز نکرده پاکش کردم.

مثل همیشه...

 

صدای خواهرم در آ مد. میخواهد بخوابد برق را خاموش میکنم و پای ماهواره به بقیه اش فکر می کنم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

من همان سربازم که بلندای شب تورا پاسداری میداد.

من ذره بی اهمیتی بودم که به لباس ژنده عاریه ام که به لجن کشیده بود نام لباس را دل داده و به اجبار نگهبان مردابی بودم که سالیان درازی از جریان قطره هایش می گذشت.

مرداب مرگ ماهی سرخ.......

مرداب سبز تردید......

مردابی که مرغان مهاجر هر سال از روی آن می گذرند و حتی نگاهی به آن نمی اندازند.

ماهیان مرداب همگی یا به لجن خواری افتاده اند و یا گوشتخوار هم نوع شده و به خون هم تشنه  اند.

من همان سرباز بی اهمیتم.

من همان نگهبان مردابم.

هنوز هم شب را بیدارم هنوز تا صبح چشم من و ستاره می پرد از  عصبانیت از درد .

به فلاکتی افتاده ام که حسرت آن فلاکت را می خورم.

من همان سر بازم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

اردنگ- لگدی که با زانو زده شود

اکبیر- کثافت روحانی, فلاکت و آثار ظاهری آن.
اکبیری- کسی که اکبیر اورا گرفته باشد.

آلاخون و والاخون- سرگردان.
الدنگ- لوده و بی غیرت و بی کار و بار.

جنگولک یا جنگورک- توطئه و کارهایی را گویند که اساسش بر نادرستی است گویند این چه
جنگولک بازی است راه انداخته ای!

به امید روزی که تمام اکبیر و اکبیری های الدنگ را با اردنگ ادب کنیم و از این جنگورک رها شویم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

وقتی آمدم سختی زیادی کشید.

اما من ندانسته به دعوت خودش آمده بودم وتدبیری جز تحمل خودکرده نداشت و تحمل کرد

انگار آمده بودم که انتقام تمام بدبختی های زنان زجر دیده تاریخ را از چرخ ستمگر بگیرم.

انگار آمده بودم که هر آنچه نداشت داشته باشم.

اما از وقتی خاطرم هست فقط میشمرد.

اول زمین افتادنم  را میشمرد.

بعد زمین خوردنم را تا وقتی فهمید نشدم تمام آنچه میخواست.

دیگر نشمارد....

نشماردو رفت.....

رفت......

از کودکی لجباز بودم. دیگر بر نمی خیزم

نخواهم ایستاد

تا روزی که او را ببخشم

آن روز در همه جهات قدم خواهم زد و روی تمام دختران را خواهم بوسید از روی ترحم!!!!!!!!

(برداشت از نوشته دایی علیرضا پشت آلبوم عکس )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

از همهء اعضایت

از تمام زیبائیت

دماغت را به من بده!  دماغت را می خرم!

خریدار دماغی هستم که بویی از احساس نبرده.

انگار تمام بدنت را هورمون گرفته و دماغت را غرور

آه از احساس! احساس استروژنی

احساس خودستایی و احساس خود مرکزی یک حلزون کور احمق!

دماغت را میخرم!

دماغ سوخته ات را می خرم

برای دماغ استفاده نشده ات مبلغ خوبی می دهم.

مطمئنا" هر چیز بکر و دسته اولی قیمتیست.

راستی بکارتت راهم خریدارم

خریدار عضوی که مطمئنم هیچ نرفته در آن.......

درست است گوشت را میگویم.

گوش تو!

گوش تو بکر ترین جای جهان است.

دیگر برایم مهم نیست.قیمتش هر چه باشد می پردازم و گوشت را خواهم برید.

آری!

گوشت را میبرم.

هه هه ترسیدی؟

فقط مزاح میکردم!

گوشت را نمیبرم

اما!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

دماغت را می خرم.

دماغ سوخته ات را می خرم................

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

Design By : Night Melody