سام نریمان

من همان سربازم که بلندای شب تورا پاسداری میداد.

من ذره بی اهمیتی بودم که به لباس ژنده عاریه ام که به لجن کشیده بود نام لباس را دل داده و به اجبار نگهبان مردابی بودم که سالیان درازی از جریان قطره هایش می گذشت.

مرداب مرگ ماهی سرخ.......

مرداب سبز تردید......

مردابی که مرغان مهاجر هر سال از روی آن می گذرند و حتی نگاهی به آن نمی اندازند.

ماهیان مرداب همگی یا به لجن خواری افتاده اند و یا گوشتخوار هم نوع شده و به خون هم تشنه  اند.

من همان سرباز بی اهمیتم.

من همان نگهبان مردابم.

هنوز هم شب را بیدارم هنوز تا صبح چشم من و ستاره می پرد از  عصبانیت از درد .

به فلاکتی افتاده ام که حسرت آن فلاکت را می خورم.

من همان سر بازم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

Design By : Night Melody