سام نریمان

بدنی گرم

صورتی سرخ.

بی حال و بی رمق.

سرما خورده ام.

خیره به ساعت 6 ودر انتظار اتفاق.

افکارم خیره و منگ به کنکاش پوچ ترینهای گودال ذهنم می پردازند و من...

فقط انتظار می کشم....

عمق گودال افکارم بیشتر میشود ...

اینجا سفرهء خاطرات بد است و من ناتوان از مرور آن...

حفاری تعطیل .................

تلفن را برمیدارم ...

انتظار فایده ندارد.

حادثه را باید خودم بسازم.

پ ن: من تب دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

Design By : Night Melody