سام نریمان

ظهر بود

آسمان بیقرار بود و خورشید همچون سکه ای گداخته در دستانش برق می زد.

نسیم هم برای اینکه اسمی از او برده شود  گاه گاهی دم گرمش را آرام از صورتم می گذراند.

قدم زنان رفتم تا کوچه باغ زیبای نزدیک خانه مان.

هنوز همان جور بود...

نفسم گرفت...

چقدر خاطره دارم از اینجا من...؟

با اولین معشوقه ام اینجا می آمدم.

و آخری را هم آورده بودم همین جا و تمام کردم رابطه ام را با او.

داخل که شدم دیگر خورشید را نمی دیدم از انبوه درختان ...

چقدر آنوقتها لذت می بردم از این منظره

درختان به نظرم مثل بیماران بی روح فقط خیره بودند و سر تکان می دادند.

چپ

راست.........

خاطره خاطره...

خاطراتم.

ایستادم به یکباره.

بدنم تکان نمی خورد. انگار زیر آوار خاطرات گیر افتاده بودم.

نوستالژی لعنتی...

می خواستم گریه کنم اما نمیتوانستم.

خیلی دلم تنگ است برای خودم در آن روزها...

شاید سال دیگر نبینمت کوچه...

بدرود

بدرود پسر شاد آن روزها...

بدرود.

 

پ ن:همیشه زمان میگذره و ما به فکر زمان های گذشته ایم

حتی خاطرات شیرین هم گریه آوره.سال دیگه شاید ایران نباشم

شاید برم و هیچ وقت دیگه برنگردم.

شاید یه روز دلم واسه امروزم تنگ بشه...

نمی دونم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

Design By : Night Melody