سام نریمان

چشم فرو می بندم از این شب تار و از این سگ پرسه سردوحشی با سیگار...

او نیز می آید...

زیرا او همه جا هست.

همراه لعنتیم...

حتی یک گام مجال تنهاییم نمی دهد انگار سنگ آسیابیست بر دلم...

سنگین و دوار...

چنان نشسته بر دود سپید.

با ریش سپید.

وچنان احمقانه قدمهایم را می شمرد....

من میدوم..

او نشسته از من سریعتر میرسد.

خس خس سینه در گوشم سوتیست ار قطار حماقت...

نوری در تاریکی...

نورهایی در تاریکی...

برق چشم سگیست که به من زل زده.

من از او "او از من هراسیده تر...

با ترس می نگرد و من می گذرم.

آن جلوتر مردیست که در این شب تار" روزیش را در خرابه های تاریک می جوید.

با لباس ژنده و ریش بلند برای پرواز صبحش هزینه می گزیند.

تا فردا نباشد بیدار و نبیند خود را در آینه ...

تا بمیرد

مرگ دوباره

.

و پیر مردِ ابر سوار  هنوز به من می نگرد.

با ریش بلند سپید و سوار بر ابر سپید.

جلوی خانه می ایستم و نگاهش می کنم.

می خندم...

دلم برایش می سوزد...

بیچاره...

خیلی تنهاست...

...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

Design By : Night Melody