سام نریمان

چند روزیست که کور شده ام...

انگار خستگی قوزی شده بر قرنیه چشمانم

چیزی نمی بینم...

 چیزی که ارزش دیدن داشته باشد.

شاید چشم برزخیم به کار افتاده باشد.

در این برزخ...

پدرم شیر پیریست که با ترس به قلمروش می نگرد نشسته و بی حرکت در انتظار پیشامد.

 

خیابان ها پر از مورچه های کارگر است.

به اندازه زورشان می برند و می آورند و گاهی شاخکی به هم می مالند و همچنان در رفت و آمدند.

همه برنامه های تلویزیونمان راز بقاست.

همه جور حیوان دیده می شود.

سگ ها...

خفاش ها

مار ها

غالبا گوسفند ها

راستی دیروز با بزغاله ها فوتبال بازی کردم.

آه از این حالت عرفانی

بد جور کور شده ام...

بد جور...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

Design By : Night Melody