سام نریمان

چشمان تو سر آغاز ندیدن بود...

ابری بی باران...

ابری که می گذرد و به هزار شکل لحظه ای سایه امنیت می افکند و بدون درنگی می گذرد و سوز آفتاب را دوباره آغاز میکند از نو...

به کهنگی هر چه تمام تر ادامه دارد این دوستی احمقانه ات از روی نادانی...

گاهی احساس میکنم که هستی و گاهی اوقات شک می کنم به تو ...

به تمام هستی ای تمام هستیم.

ای هیچ...

متنفرم ازخوبیت و از تمام خوبی هایی که به نام توست .

بی آنکه خودت بدانی که هستی شده ای سر منشا همه چیز جواب معمای ترس آدمیت...

معمای هستی...

رهایم کن که باشم

رهایم کن که بی دلیل دلیل خودم باشم و بدانم بودنم را می توانم در آینه خودم بیابم و خودم را در سایه خودم ببینم حتی اگر لحظه ای کمتر...

نام ننگت را از من بر دار

از زندگیم بردار

از زندگی

بردار...

اگر هستی بمان

اگر نیستی فقط...

نباش ای حاصل حماقت...

 

هستی؟

یا نیستی؟

فقط رهایم کن...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

Design By : Night Melody