سام نریمان

کشتیم دروسط اقیانوس به گل نشسته...

انگار نبض زمان قطع شده و اگر میزند جریانی از آن را حس نمی کنم...

راستی امروز چه روزی از هفته بود؟

قرار بود چه کاری بکنم؟

تا به حال چه کر ده ام؟ چه قرار است بکنم؟

چرا من ساعت ندارم؟شاید از حقیقت گذر زمان میترسم؟

نمی دانم

فقط سوراخ های خالی روی ورق های نقره ای زمان را به یادم می آورد.

ورق های سفید ورق های نقره ای...ورق های قرص اعصابم

امروز دوست تنهاییم اس ام اس داد...

تنها دوستم...

ایرانسل...

می خواست آهنگهای جدید مزخرف پیشوازش را اعلام کند و من هم باز نکرده پاکش کردم.

مثل همیشه...

 

صدای خواهرم در آ مد. میخواهد بخوابد برق را خاموش میکنم و پای ماهواره به بقیه اش فکر می کنم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط سام نریمان(هدایت خزایی) نظرات () |

Design By : Night Melody