سام نریمان

دیشب که تو خواب بودی...

خدا آمده بود توی اتاقم،در درخشش پُک سیگار دیدمش...

دیشب خدا...

رفته بود سر نوشته هایم،از صدای افتادن مداد،شنیدمش...!

دیشب که تو خواب بودی،ستاره دزدان بود و نَفَس...

خاموش شد ستاره ای که فقط برای تو چیدمش...

دیشب تو خواب بودی و من،با لرز در کنار تو...

خیره با ترس از رانده شدن، برتو، بر این میوه ای که چیدمش...

من محو در زیبائیت ،در بر گرفته ام تو را...

یک گوشه چشمی از خدا،دوزخ؟؟؟؟

به جان خریدمش...!!!!!!


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

گودالی و شمشیرم,در دام تو افتادم

خواهی که بپوسم من؟بگذار سپر باشم

ای فاحشهء سوزان,آتشکدهءرقصان

ای مادر ام الغم,بگذار پسر باشم

جلادی و مجرم من,یکسو سر و یکسو تن

خواهم که رخت بوسم,بگذار که سر باشم

ای در غم من دالان,بر گردهء من پالان

بنشین تو بر این گردن,بگذار که خر باشم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

ظهر بود

آسمان بیقرار بود و خورشید همچون سکه ای گداخته در دستانش برق می زد.

نسیم هم برای اینکه اسمی از او برده شود  گاه گاهی دم گرمش را آرام از صورتم می گذراند.

قدم زنان رفتم تا کوچه باغ زیبای نزدیک خانه مان.

هنوز همان جور بود...

نفسم گرفت...

چقدر خاطره دارم از اینجا من...؟

با اولین معشوقه ام اینجا می آمدم.

و آخری را هم آورده بودم همین جا و تمام کردم رابطه ام را با او.

داخل که شدم دیگر خورشید را نمی دیدم از انبوه درختان ...

چقدر آنوقتها لذت می بردم از این منظره

درختان به نظرم مثل بیماران بی روح فقط خیره بودند و سر تکان می دادند.

چپ

راست.........

خاطره خاطره...

خاطراتم.

ایستادم به یکباره.

بدنم تکان نمی خورد. انگار زیر آوار خاطرات گیر افتاده بودم.

نوستالژی لعنتی...

می خواستم گریه کنم اما نمیتوانستم.

خیلی دلم تنگ است برای خودم در آن روزها...

شاید سال دیگر نبینمت کوچه...

بدرود

بدرود پسر شاد آن روزها...

بدرود.

 

پ ن:همیشه زمان میگذره و ما به فکر زمان های گذشته ایم

حتی خاطرات شیرین هم گریه آوره.سال دیگه شاید ایران نباشم

شاید برم و هیچ وقت دیگه برنگردم.

شاید یه روز دلم واسه امروزم تنگ بشه...

نمی دونم....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

Design By : Night Melody