سام نریمان

دختر چادر به سر و صورت پیچیده ای تلخ پوش تلخ اندود دهان...

بوسه ام برای تو...

ای ایستاده در مقابل حقیقت آشکار آفرینش.

ای غرق در افسانه های تلخ ممتد گذشتهء ملال آور ...

برای آرامش ذهن زندانی فاحشه ات

بوسه ای به من بده...

بگذار برای زندان کردن ذهنت با بوسه ای خدا را ملامت کنیم...

رویش لب راهزنان و زور گویان و حق خوران برای تمام تاریخ کافیست...

بگذار هرز علفهای لبانت را حرص کنیم.

بگذار درخت خشکیده ابروانت را با کمان دیو افکنان نازپیشهء داستانهای تا انتها شیرین عوض کنیم...

دستانت باکره اند

لبانت باکره اند

چشمانت باکره اند

بگذار تا بسوزانیم پردهء بکر چشمانت را

بکارت نا دیده را با حقیقتت عوض کنیم...

بیا از هیچ چیز نترسیم...

برای شروع تنها بوسه ای به من بده...

 

پ.ن:من دلم می گیرد وقتی میبینم. حوری دختر زیبای همسایه مان زیر زیبا ترین نارون توی حیاط فقه می خواند 

((سهراب))

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٧ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

چشم فرو می بندم از این شب تار و از این سگ پرسه سردوحشی با سیگار...

او نیز می آید...

زیرا او همه جا هست.

همراه لعنتیم...

حتی یک گام مجال تنهاییم نمی دهد انگار سنگ آسیابیست بر دلم...

سنگین و دوار...

چنان نشسته بر دود سپید.

با ریش سپید.

وچنان احمقانه قدمهایم را می شمرد....

من میدوم..

او نشسته از من سریعتر میرسد.

خس خس سینه در گوشم سوتیست ار قطار حماقت...

نوری در تاریکی...

نورهایی در تاریکی...

برق چشم سگیست که به من زل زده.

من از او "او از من هراسیده تر...

با ترس می نگرد و من می گذرم.

آن جلوتر مردیست که در این شب تار" روزیش را در خرابه های تاریک می جوید.

با لباس ژنده و ریش بلند برای پرواز صبحش هزینه می گزیند.

تا فردا نباشد بیدار و نبیند خود را در آینه ...

تا بمیرد

مرگ دوباره

.

و پیر مردِ ابر سوار  هنوز به من می نگرد.

با ریش بلند سپید و سوار بر ابر سپید.

جلوی خانه می ایستم و نگاهش می کنم.

می خندم...

دلم برایش می سوزد...

بیچاره...

خیلی تنهاست...

...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

چه وضعیست این؟

آهای

تو که ایستاده ای آن بالا و نمی بینم تو را و می گویند که هستی همه جا و نمی دانم که راست یا دروغی.............

چه وضعیست این؟

مادرم می گوید بدون خواست تو برگ از درختی نمی افتد.

آیا این است خواسته تو؟

آدم کوچولوها دارند بالا می روند از سر و کول جهان و زمان...

چه وضعیست این؟

نکند واقعا" رازیست در این؟

چه رازیست؟

می خواهی اندرزمان بدهی؟

پند های دوباره...

باران پندت را بر سرمان ببار و خلاصمان کن.

آهای با تو ام......

من اندرز نمی خواهم.

من بهشت نمی خواهم.

می خواهم آدم خوب داستان باشم.

 

امان از این داستان ها که همه خوبی ها برای نقش های اول است.

من را ببر که نباشم در این داستان تکراری بی سر و ته.

واقعا تو آفریدی مرا؟

آخر الان وقت آفریدن بود؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

Design By : Night Melody