سام نریمان

جنگ ها در راهند,

غمِ نان, یا غمِ جان ؟

باز هم دست خدا کوته تر

زِ قدِ کوتَهِ این کوتوله ها...

خوک ها روی دو پا, همه ی مزرعه را می بینند.

اسب ها راه درازی دارند,که پس از فصلِ درو, پشت یکدیگر از آن درِّۀ سبز,به خوشی می گذرند...

اسبِ پیری اینجا می داند,

آخرین کَرتِ درو,

رَه به کشتارگَهِ گوشۀ یک آبادیست....

جنگ ها در راهند...

مرد ها می جنگند,

زن فقط گریه و بس,

مریمَم باکره باش,

روز خوش در راه است,

پدرِ پاک زمین  با من و توست,

اگر از من  خبرِ مرگ شنیدی  شاید,

...

پدر مسیح روح القدسی

باز در بستر تو می غلتد...

مریمم باکره باش...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

Design By : Night Melody