سام نریمان

زندگی به راستی چیست و چه رازیست این...

پشت دیوار خاکستری سفید و سیاه غبار آلودش

که با ترس از توهم بودن در آن سوی پرده رازگون به مهر وا میدارد و اندکی تعظیم 

این اهل چار پا و دست را...

زندگی چیست؟

شاید خواب طفلیست در آغوش مادر...

زندگی شاید پیگیری نگاهیست به نقشه گنج دروغین دزدان هفت دریا...

یا شاید قاصدکیست پیغام در گوش که نمی داند به کجا باید ببرد این راز درد آلود را ...

می تواند تکه چوبی باشد در آتش پیرمردی فقیر ...

اما نباید چنین باشد!

زندگی باید بهانه ای باشد برای بوسیدن تو...

باید لبخندی باشد در گریز از شکار نگاه های بی معنی...

زندگی باید رحمت باران باشد

ممتد و یکسره همچون نگاهی که از درون قاب به من میکنی.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

عشق زن بر مرد را احمد چشید                      دختر نه ساله بر دندان کشید

راستی معنی و حرف عشق چیست؟              خارج از لذت هم آیا گفتنیست؟

از سلیمان تا کنون این بوده است                   هر کسی این راه را پیموده است

گربه نر-غاز ماده-یک نگاه!                              بعد نامه-گل-پس از آن اشک و آه

رشته حرف هز ستاره تا زمین                         می رود یکباره تا دیوار چین

هر دو در فکر به یکجا خفتنند                           بی سبب در حال  یاوه گفتنند

بوسه اول که بر معشوق خورد                         حرف رفت و لامسه جایش سپرد

کم کم آنها جملگی خر می شوند                    بی صدا چون مرغ پرپر می شوند

مرد بالا زن به پایین می رود                            آخر افسانه ها این می شود

حال نوبت بر جلال مردهاست                          زن همیشه لذتش از دردهاست

مشق شب آغوش وتب تکرار آن                       بوده از اول ره جنبندگان

مانده ام من پس در اینجا عشق چیست؟          فاعلش مفعول و فعلش کردنیست

عشق یعنی دوری از معشوق و بس                 چون رسیدن شد شود نامش هوس

اعتبارش چند سالی بیش نیست                     این غذا هم دو سه روزی خوردنیست

نم نمک فکر خیانت می کنند                           مردها راحت دیانت میکنند

مرد راحت صیغه اش جاری کند                         زن نشیند تا خدا یاری کند

گر زنی هم می زند دل را بر آب                        روبرویش دوزخ و پشتش خراب-

یا به سنگش می زنند و یا زبان                       میشود دوزخ هم این دنیا هم آن

هر که گوید عشق حرف برتر است                   گویمش از هرالاغی بد تر است

گر بدین منوال باشد شکل کار                      زن ستاند حق خود از روزگار

استروژن گر شود تستسترون                        این زمین را می برد سیلاب خون

 

 

 

 

(با عرض پوزش اگر هجوی دیده شد در این شعر-قصد من توهین به هیچ شخص یا جنس خاصی نیست)

مرسی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

چشمان تو سر آغاز ندیدن بود...

ابری بی باران...

ابری که می گذرد و به هزار شکل لحظه ای سایه امنیت می افکند و بدون درنگی می گذرد و سوز آفتاب را دوباره آغاز میکند از نو...

به کهنگی هر چه تمام تر ادامه دارد این دوستی احمقانه ات از روی نادانی...

گاهی احساس میکنم که هستی و گاهی اوقات شک می کنم به تو ...

به تمام هستی ای تمام هستیم.

ای هیچ...

متنفرم ازخوبیت و از تمام خوبی هایی که به نام توست .

بی آنکه خودت بدانی که هستی شده ای سر منشا همه چیز جواب معمای ترس آدمیت...

معمای هستی...

رهایم کن که باشم

رهایم کن که بی دلیل دلیل خودم باشم و بدانم بودنم را می توانم در آینه خودم بیابم و خودم را در سایه خودم ببینم حتی اگر لحظه ای کمتر...

نام ننگت را از من بر دار

از زندگیم بردار

از زندگی

بردار...

اگر هستی بمان

اگر نیستی فقط...

نباش ای حاصل حماقت...

 

هستی؟

یا نیستی؟

فقط رهایم کن...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

از ناله زاده شدی...

در ناله زاده شدی...

با ناله زاده شدی.

آمدی که چه کنی؟

زندگی؟

آمدی که شیرین ترین میوه درخت ترش شاتوت را بچشی و بروی؟؟؟ به حصار همیشگی خفت و لذت؟

طعم ترش شکست چنان آرواره ات را می فشارد که طعم شیرین هیچ عسلی تا ابد پاک نمی کند خاطره اش را از زبان...

باران شکست بر سرت انگار امان نمی داند چیست و سبزی نمی گذارد هیچ در زمین سردت...

چه میتوان کرد؟

ناله کن...

ناله کن که با ناله بزرگ شدی.

لذتی بی ناله نمی شناسی.

شاید برای ناله زاده شدی.

پس.........

 

 

ناله کن...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۸ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

کشتیم دروسط اقیانوس به گل نشسته...

انگار نبض زمان قطع شده و اگر میزند جریانی از آن را حس نمی کنم...

راستی امروز چه روزی از هفته بود؟

قرار بود چه کاری بکنم؟

تا به حال چه کر ده ام؟ چه قرار است بکنم؟

چرا من ساعت ندارم؟شاید از حقیقت گذر زمان میترسم؟

نمی دانم

فقط سوراخ های خالی روی ورق های نقره ای زمان را به یادم می آورد.

ورق های سفید ورق های نقره ای...ورق های قرص اعصابم

امروز دوست تنهاییم اس ام اس داد...

تنها دوستم...

ایرانسل...

می خواست آهنگهای جدید مزخرف پیشوازش را اعلام کند و من هم باز نکرده پاکش کردم.

مثل همیشه...

 

صدای خواهرم در آ مد. میخواهد بخوابد برق را خاموش میکنم و پای ماهواره به بقیه اش فکر می کنم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

Design By : Night Melody