سام نریمان

من همان سربازم که بلندای شب تورا پاسداری میداد.

من ذره بی اهمیتی بودم که به لباس ژنده عاریه ام که به لجن کشیده بود نام لباس را دل داده و به اجبار نگهبان مردابی بودم که سالیان درازی از جریان قطره هایش می گذشت.

مرداب مرگ ماهی سرخ.......

مرداب سبز تردید......

مردابی که مرغان مهاجر هر سال از روی آن می گذرند و حتی نگاهی به آن نمی اندازند.

ماهیان مرداب همگی یا به لجن خواری افتاده اند و یا گوشتخوار هم نوع شده و به خون هم تشنه  اند.

من همان سرباز بی اهمیتم.

من همان نگهبان مردابم.

هنوز هم شب را بیدارم هنوز تا صبح چشم من و ستاره می پرد از  عصبانیت از درد .

به فلاکتی افتاده ام که حسرت آن فلاکت را می خورم.

من همان سر بازم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

اردنگ- لگدی که با زانو زده شود

اکبیر- کثافت روحانی, فلاکت و آثار ظاهری آن.
اکبیری- کسی که اکبیر اورا گرفته باشد.

آلاخون و والاخون- سرگردان.
الدنگ- لوده و بی غیرت و بی کار و بار.

جنگولک یا جنگورک- توطئه و کارهایی را گویند که اساسش بر نادرستی است گویند این چه
جنگولک بازی است راه انداخته ای!

به امید روزی که تمام اکبیر و اکبیری های الدنگ را با اردنگ ادب کنیم و از این جنگورک رها شویم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

نمی توان شمرد ماندن را

نمی توان ندید دیدن را

پس ماندن جایز نیست

لانه خرگوشیم را مار تصاحب کرده.

باید رفت......

صبح که بیاید خواهم رفت

.........

پس چرا صبح نمی آید؟

......

(دیریست که بوی سفر می آ ید    بالشم تا صبح پر از پر چلچله هاست)

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

وقتی آمدم سختی زیادی کشید.

اما من ندانسته به دعوت خودش آمده بودم وتدبیری جز تحمل خودکرده نداشت و تحمل کرد

انگار آمده بودم که انتقام تمام بدبختی های زنان زجر دیده تاریخ را از چرخ ستمگر بگیرم.

انگار آمده بودم که هر آنچه نداشت داشته باشم.

اما از وقتی خاطرم هست فقط میشمرد.

اول زمین افتادنم  را میشمرد.

بعد زمین خوردنم را تا وقتی فهمید نشدم تمام آنچه میخواست.

دیگر نشمارد....

نشماردو رفت.....

رفت......

از کودکی لجباز بودم. دیگر بر نمی خیزم

نخواهم ایستاد

تا روزی که او را ببخشم

آن روز در همه جهات قدم خواهم زد و روی تمام دختران را خواهم بوسید از روی ترحم!!!!!!!!

(برداشت از نوشته دایی علیرضا پشت آلبوم عکس )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

از همهء اعضایت

از تمام زیبائیت

دماغت را به من بده!  دماغت را می خرم!

خریدار دماغی هستم که بویی از احساس نبرده.

انگار تمام بدنت را هورمون گرفته و دماغت را غرور

آه از احساس! احساس استروژنی

احساس خودستایی و احساس خود مرکزی یک حلزون کور احمق!

دماغت را میخرم!

دماغ سوخته ات را می خرم

برای دماغ استفاده نشده ات مبلغ خوبی می دهم.

مطمئنا" هر چیز بکر و دسته اولی قیمتیست.

راستی بکارتت راهم خریدارم

خریدار عضوی که مطمئنم هیچ نرفته در آن.......

درست است گوشت را میگویم.

گوش تو!

گوش تو بکر ترین جای جهان است.

دیگر برایم مهم نیست.قیمتش هر چه باشد می پردازم و گوشت را خواهم برید.

آری!

گوشت را میبرم.

هه هه ترسیدی؟

فقط مزاح میکردم!

گوشت را نمیبرم

اما!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

دماغت را می خرم.

دماغ سوخته ات را می خرم................

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط سام نریمان نظرات () |

Design By : Night Melody